برف بازي






پروردگارا ، آرامش را همچون
دانه های برف
آرام و بیصدا
بر سر زمین قلب کسانی که
برایم عزیزند ببار ، آمین

ديشب بابايي شيفت بود وما طبق معمول مي خواستيم شب خونه ي عزيز بخوابيم اما باباجون مي گه بايد شب رو خونه ي خودمون بمونيم اينطوري من خجالت مي كشم وقتي اين موضوع رو گفتم حسابي عزيز دوتايي مون رو دعوا كردن ومجبور شديم باز شب رو اونجا باشيم .صبح وقتي راديو اعلام كرد مدارس تعطيله خيلي خوشحال شدم چون مي دونستم دستكشات خونه يه.كلافم مي كني كه برات بيارم مدرسه.صبح كه آبجي ازخواب بيدار شده بود وبرف رو ديد سراسيمه اومد كه بيدارت كنه وبا هم برين برف بازي .كه گفتم تورو خدا بذار بخوابه بعد كه بيدار شد برف بازيتون رو بكنيد .بيچاره ي آبجي با وجودي كه دانشجويه و11سال ازت بزرگتره دلش رو به تو خوش كرده آخه دوتايي تون از تنهايي به هم پناه بردين البته ناگفته نمونه تو اوج محبت خدا نكنه ميونه تون به هم بخوره اون وقت زد وخورد شروع مي شه اونقدر كه دادوبيداد عزيز از دست شما دوتا بلند مي شه خيلي آبجيت رو دوست داري اما اصلا ملاحضه نمي كني كه خاله ته واحترامش واجب .انگار يه خواهر همسن وساله .آبجي اينقدر بهت رو داده كه اينطور رفتاري مي كنی اون وقت به من مي گه دخترت رو ادب كن.
اين عكسا هم حاصل برف بازي يه صبحتونه كه باآبجي جونتون داشتين



اينجا هم عصرهمون روزه كه مهرادي رو هم برديم وسط حياط



برف بازي 
مامانش